حرف هایم با خدا و وصیت نامه ی ×من×
پروردگارا فکر های فراوانی در ذهن من در حال پروازند که به هیچ کدام از حقایقش دست نیافته ام. و میدانم که نمی توان در این جهان به آن حقایق دست یافت خدایا گیج و سردرگمم نمی خواهم مانند دیگران کور کورانه از کسی پیروی نمایم نمی خواهم عمرم را با تکیه بر افکاری که حقیقت آنها نا پیداست بگذرانم برای به دست آوردن حقیقت به هر دری که بگویی زده ام اما بسته بود جز یک در که ای کاش هیچ گاه صدای آن در، به گوشم نمی رسید. با باز شدن آن در برابر رویم، دلم شکست، خرد و نابود شد و این دل دیگر آن دل قبل که پاک و ساده بود نیست تنها آرزویم، دعایم، به تو اینست که خود را برایم آشکار سازی تا بدانم چه راهی را برای آینده باید انتخاب کنم. و تا آن روز به همین راهی که در پیش گرفته ام ادامه خواهم داد.
هنگامی که روح از جسمم جدا شد دوست دارم جسمم را بسوزانید و خاکسترم کنید نمی خواهم ذره ای از جسمم در این دنیا باقی بماند می ترسم نه از مرگ از بازی روزگار می ترسم، که اینقدر زیرکانه با من روز را به شب و شب را به روز می گذراند. هنگامی که روحم از جسمم جدا شد جسمم را بسوزانید و خاکسترم کنید زیرا نمی خواهم ذرات وجودم توسط روزگار از بین رود می خواهم کسی با دستانی پر مهر وجودم را آتش زند می خواهم کسانی که مرا دوست دارند شعله های آتش را که در حال ازبین بردن وجودم هستند ببینند و اشک بریزند نه به خاطر دلسوزی بلکه برای شاد کردنم. می خواهم نیمی از خاکستری که آتش از من به وجود آورد در کوه نیمی را در دریا بریزید. در این روزگاری که می گذرانم می دانم که کسی از روی مهر با کسی رفتار نمی کند پس خاکسترم را از آدمی دور کنید نمی خواهم بعد از آن، انسانی نزدیک خاکسترم شود.






.jpg)











_funny.jpg)

















































































